شهری درآسمان
یا مهدی ادرکنی
قالب وبلاگ
لوگوی وبلاگ

شهری درآسمان

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

 

ولادت دخت نبی اکرم صلی الله علیه واله فاطمه الزهرا سلام اله علیها 

وروز مادر وروز زن  

وروزتولد امام ره

[ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 ] [ 05:42 AM ] [ مجتبی ]

[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 7:28 PM ] [ مجتبی ]

 قالَتْ (علیها السلام): حُبِّبَ إلَیَّ مِنْ دُنْیاکُمْ ثَلاثٌ: تِلاوَهُ کِتابِ اللّهِ، وَالنَّظَرُ فى وَجْهِ رَسُولِ اللّهِ، وَالاْنْفاقُ فى سَبیلِ اللّهِ.

فرمود: سه چیز از دنیا براى من دوست داشتنى است: تلاوت قرآن، نگاه به صورت رسول خدا; و انفاق و کمک ـ به نیازمندان ـ در راه خداوند متعال.

 

[ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 ] [ 06:18 AM ] [ مجتبی ]

آبان سال 64 حدود دو الى سه بعد از ظهر بود. کربلا موسوى مشغول نوشتن وصیت نامه اش بود که به وسیله ترکش خمپاره به شهادت رسید. قطرات خون او روى کاغذ دستنویس اش پخش شده بود و حالت امضاى پاى سند را به خود گرفته بود.

[ شنبه 26 فروردین 1391 ] [ 4:14 PM ] [ مجتبی ]

[ جمعه 25 فروردین 1391 ] [ 08:11 AM ] [ مجتبی ]

 

وشاید روزی دیگر در سرزمینی باشم که فدائیانش زیر بار ظلم وذلت نرفتن را به پهنه تاریخ به نسل بشر نشان داد وشاید انساهایی امدند بر پهنه تاریخ ورفتند ولی حضرت عشق اویی بود که هیهات من ذله را با تمامی وجود سر داد واینجاست که پای عاشقان نیز در مصاف با حضرتش لنگ می زند واوست عشقی که مرا اسیر خود کرده است حلال کنید عازم سفری هستم که سرچشمه عشق است وعشقی است که او را کناره نیست وهرکه در این بحر شنا کرد عاشقی را درک خواهد کرد ای عشق ما را نیز به خیل کاروانیان کربلایت بپذیروعاقبت بخیرمان کن

[ دوشنبه 14 فروردین 1391 ] [ 05:59 AM ] [ مجتبی ]

چند روزی بود که «بهزاد گیجلو» سرباز تفحص، پاپیچ شده بود که: «من خواب دیدم کنار آن جنازه عراقی که چند روز پیش پیدا کردم، چند شهید افتاده...»

دو - سه روز پیش از آن، در اطراف ارتفاع 146 یک جنازه پیدا کردیم که لباس کماندویی سبز عراقی به تن داشت. پلاک هم داشت که نشان می داد عراقی است. ظاهراً بهزاد خواب دیده بود که کسی به او می گفت در سمت راست آن اسکلت عراقی چند شهید دفن شده اند.

آن شب گیجلو ماند پهلوی بچه های نیروی انتظامی و ما برگشتیم مقر. فردا صبح که برگشتیم، در کمال تعجب دیدیم درست سمت راست همان جنازه عراقی، پیکر پنج شهید را خوابانده روی زمین. تا ما را دید ذوق زده خندید و گفت:

- بفرما آقا سید، دیدی، هی می گفتم یک نفری توی خواب به من میگه سمت راست اون جنازه عراقی رو بکنید، چند تا شهید خاک شده است، من دیگه طاقت نیاوردم و اینجا را کندم و اینها را پیدا کردم.

آن روز صبح زود گیجلو تنها به محل آمده و زمین را زیرورو کرده بود و پنج شهید پیدا کرد. همه شهدا هم پلاک داشتند

[ شنبه 12 فروردین 1391 ] [ 07:09 AM ] [ مجتبی ]

شیعه یعنی تشنة جام بلا

شیعگی یعنی قیام کربلا

شیعه یعنی شوق، یعنی انتظار

صاحب آیینه تا صبح بهار

شیعه یعنی سالک پا در رکاب

تا که خورشید افکند از رخ نقاب

عشقبازان! شور و حال آمد پدید

میم و حا و میم و دال آمد پدید

آمد آن روز که در ناباوری

سرزند از غرب، مهر خاوری

راستین مردی رسد با تیغ کج

شیعیان: «الصبر مفتاح الفرج»

برق تیغم خاک را روشن کند

شوره زار تیره را گلشن کند

شیعه یعنی دعبل چشم انتظار

تا کشد بر دوش خود چل سال دار 

 

 

کربلا نایب الزیارتون خواهیم بود انشالله

[ سه شنبه 8 فروردین 1391 ] [ 06:22 AM ] [ مجتبی ]

روز آخری که برای خداحافظی به منزل آمده بود، پسر کوچکش مهدی به طرف بابا رفت. وقتی بابا می‌خواست از خانه بیرون شود، مهدی کوچولو به پای بابا می‌چسبد، حمید برگشته و او را از زمین بلند کرده خنده کنان می‌گوید: کوچولو! تو می‌خواهی شیطان من شوی تا نگذاری بروم!
بعد او را بوسیده و زمین گذاشت و رفت.

[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 05:51 AM ] [ مجتبی ]

ما که رفتیم، مادر پیری دارم و یک زن و سه بچه قد و نیم قد.از دار دنیا چیزی ندارم جز یک پیام: قیامت یقه تان را میگیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید.(از وصیت نامه شهید مجید محمدی) 

********************** 

اگر می خواهید از فتنه آخر الزمان در امان باشید،فقط پشت سر ولایت فقیه باشید. (شهید سید محمود موسوی-بابل)  

********************  


[ پنجشنبه 18 اسفند 1390 ] [ 06:10 AM ] [ مجتبی ]

[ سه شنبه 16 اسفند 1390 ] [ 05:14 AM ] [ مجتبی ]

[ سه شنبه 16 اسفند 1390 ] [ 04:52 AM ] [ مجتبی ]

[ سه شنبه 16 اسفند 1390 ] [ 04:51 AM ] [ مجتبی ]

[ سه شنبه 16 اسفند 1390 ] [ 04:48 AM ] [ مجتبی ]

چهره ای شاد و نورانی داشت. خوب که نگاهش می کردی می توانستی آثار خستگی را در صورتش ببینی. ولی چشمانش تو را بیشتر مجذوب خود می کرد. لباس خاکی، ساده و تمیزی بر تن داشت. هفده ساله نشان می داد. لاغر و باریک اندام بود و در چهره اش مظلومیتی غریب موج می زد. اصلاً به او نمی آمد که مرد جنگ و جبهه باشد؛ اما نگاهش می گفت: «جبهه بزرگ و کوچک نمی شناسد، عشق می شناسد».

به او می گویم: «چرا به مدرسه نرفتی؟».با اخم نگاهم می کند و جواب می دهد: «جبهه خود مدرسه است؛ آن هم مدرسه عشق و ایثار؛ مدرسه ای که انسان کامل پرورش می دهد». بعد لبخندی می زند.لبخندش سراسر معنا بود. سال ها بعد مادرش عکسش را نشانم داد و گفت: در کربلای پنج کربلایی شد...

[ یکشنبه 14 اسفند 1390 ] [ 06:18 AM ] [ مجتبی ]

در جبهه هر بار که از مریم ۳ ساله و على ۳ ماهه اش صحبت مى شد، مى گفت: آنها را به اندازه اى دوست دارم که جاى خدا را در دلم، تنگ نکنند. 

[ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 04:39 AM ] [ مجتبی ]

خواستم بگویم حسین در زمین قاضریه منتظر مانده است تا چنین روزی بیاید ومردان مردی از دیار پارسیان برای ندای هل من ناصر بر زمین مانده او تلاش کنند وحسین سر سلسله عشاق است واینجاست که تو در میابی که هر که فانی در عشق شد خونبهایش حضرت عشق میشود ثارالله به چه معناست وکسی درک نمی کند مگر انکه بر این عشق که محوراصلیش فنای در حضرت حق است راه یابد واین راه را شهدای ما پیمودندوحال انکه عشق فراسوی این زمان واین مکان است وعشق لازمان ولامکان است پس ای عشق دست ما را نیز بگیر واز این دنیایی که مولای عشاق حضرت علی انرا سه طلاقه کردنجات بخش خدایا دلم ازاین دنیا گرفته است که دنیا را شیرینی است مهلک که عشاقش را با ان به خود میخواند وعشق دنیایی را دوامی نیست وعشق حضرت حق لذتی دارد به پهنای افلاک واین  عشق دنیای را لذتی است به اندازه دقایقی که چشم از روی هم بردارم پس ای عشق که تو از ازل بخاطر او بوجود امدیم مرا نیز دریاب

[ یکشنبه 7 اسفند 1390 ] [ 05:06 AM ] [ مجتبی ]

امام علی (ع): از به زبان آوردن سخنان زشت بر حذر باش. زیرا فرومایگان را گرد تو جمع می کند و گرانمایگان را از تو فراری میدهد. غررالحکم ح4174 ص214

[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 7:11 PM ] [ مجتبی ]

یکى از سربازهایى که در تفحص کار مى کرد، آمد پهلویم و با حالت ناراحتى گفت: «مادرم مریض است...» گفتم: «خب برو مرخصى ان شاء الله که زودتر خوب مى شود. برو که ببریش دیکتر و درمان...». گفت: «نه! به این حرف ها نیست. مى دونم چطور درمانش کنم و چه دوایى دارد!»

آن روز شهدایى پیدا کردیم که قمقمه اش پر بود از آبى زلال و گوارا. با اینکه بیش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبى شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پیش در فکه، زیر خروارها خاک، و حالا کجا. بچه ها هر کدام جرعه اى از آب به نیت تبرّک و تیمّن خوردند و صلوات فرستادند.

آن سرباز، رفت به مرخصى و چند روز بعد شادمان برگشت. از چهره اش فهمیدم که باید حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: «الحمدلله مثل اینکه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد. نگاهى انداخت و گفت: «نه آقا سید. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلى اش را پیدا کردم.» تعجب کردم. نکند اتفاقى افتاده باشد. گفتم: «پس چى؟» گفت:

- چند جرعه از آب قمقمه آن شهید که چند روز پیش پیدا کردیم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به امید خدا خیلى زود حالش خوب شد. اصلا نیتم این بود که براى شفاى او جرعه اى از آب فکه ببرم..

[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 6:52 PM ] [ مجتبی ]

نیمه شعبان سال 1369 بود. گفتیم امروز به یاد امام زمان (عج) به‌دنبال عملیات تفحص می‌رویم اما فایده نداشت. خیلی جست‌وجو کردیم پیش خود گفتیم یا امام زمان (عج) یعنی می‌شود بی‌نتیجه برگردیم؟ در همین حین 4 یا 5 شاخه گل شقایق را دیدیم که برخلاف شقایق‌ها، که تک‌تک می‌رویند، آنها دسته‌ای روییده بودند. گفتیم حالا که دستمان خالی است شقایق‌ها را می‌چینیم و برای بچه‌ها می‌بریم. شقایق‌ها را کندیم. دیدیم روی پیشانی یک شهید روئیده‌اند. او نخستین شهیدی بود که در تفحص پیدا کردیم، شهید مهدی منتظر قائم. 

[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 6:46 PM ] [ مجتبی ]

ما که رفتیم، مادر پیری دارم و یک زن و سه بچه قد و نیم قد.از دار دنیا چیزی ندارم جز یک پیام: قیامت یقه تان را میگیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید.(از وصیت نامه شهید مجید محمدی) 

********************** 

اگر می خواهید از فتنه آخر الزمان در امان باشید،فقط پشت سر ولایت فقیه باشید. (شهید سید محمود موسوی-بابل)  

********************  

[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 6:08 PM ] [ مجتبی ]

گفت میروم تا بمانم....

نفهمیدم چه میگفت...

امروز رسیدم به حرفش که برای ماندن باید رفت...باید آسمانی شد!


[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 5:38 PM ] [ مجتبی ]
[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 5:34 PM ] [ مجتبی ]

ازتربت پاک  شهید عزیز پلارک بوی عطر به مشام میرسد. برای زیارتش باید به بهشت زهرا(س):قطعه 26 ردیف 32 شماره 22  


سید احمد پلارک ظهر عاشورا 24/6/1365 


بر روی قبرم فقط و فقط بنویسید ( امام دوستت دارم و التماس دعا دارم ) که میدانم بر سر قبرم می آید.

[ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 5:22 PM ] [ مجتبی ]

با کلی دوز و کلک از خانه فرار کردم و رفتم پایگاه بسیج. گفتند اول یک رژه در شهر می رویم و بعدش اعزام. از ترس پدر و مادرم رژه نرفتم و پشت یک عکس بزرگ از امام(ره) پنهان شدم. موقع حرکت هم پرده ماشین را کشیدم تا آنها متوجه من نشوند. بعداً که از جبهه تماس گرفتم پدرم گفت: خاک بر سرت! برات آجیل و میوه آورده بودیم که ببری جبهه

[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 3:58 PM ] [ مجتبی ]

 زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟
بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟
گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟

[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 3:36 PM ] [ مجتبی ]

طلائیه بودیم. بیل مکانیکی داشت روی زمین کار می کرد که شهید پیدا شد. همراهش یه دفتر قطور اماکوچیک بود.مثل دفتری که بیشتر مداحها دارند. برگهای دفتر رو گل گرفته بود. پاکش کردم.باز کردنش زحمت زیادی داشت. صفحه اولش رو که نگاه کردم بالاش نوشته بود :<< عمه بیا گم شده پیدا شده!>>

راوی:محمد احمدیان/منبع :آسمان مال ماست((کتاب تفحص))


[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 5:45 PM ] [ مجتبی ]

نیلوفر

زندگی با مهدی برای من یک خواب بود ؛ خوابی کوتاه و شیرین در بعد از ظهر بلند تابستان جنگ . دو سال و چند ماهی که می توانم تعداد دفعه هایی را که با هم غذا خوردیم بشمرم . از خواب که پریدم او رفته بود . فقط خاطره هایش ، آن چیزهایی که آدم ها بعداَ یادش می افتند و حسرتش را می خورند باقی مانده بود . می گویند آدم ها خوابند ، وقتی می میرند بیدار می شوند . شاید او بیدار شده و من هنوز خوابم . شاید هم همه ی این مدت خواب او را می دیده ام . از آن خوابهایی که وقتی آدم می بیند توی خواب هم می خندد . خوابی غیر منتظره . خواب زندگی با یک فرشته .

[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 4:19 PM ] [ مجتبی ]

شهید اهل قلم سید مرتضی اوینی: هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازموده‌اند، از دنیا نخواهند برد. و شیعه کسی است که هر روز و شب‌ش و به‌تر بگویم هر لحظه‌اش آزمایش است و بلا. درگیری است و تضاد. و کسانی راه را تا آخر می‌پیمایند که بدانند مورد ابتلاء هستند و وظیفه ای بر عهده دارند و باید آن را به سرانجام برسانند. و شیعه را این وظیفه و رسالت بس که آیین مراد خود، امیرالمومنین، را زنده نگه دارد. عدالت او را بطلبد و در راه مرید علی شدن قدم بگذارد. و زنده نگه داشتن گاهی با زبان است، گاهی در عمل، و اگر اقتضا کرد با خون. و آیینی که از ابتدا با خون تضمین شده است خون می‌خواهد.  

[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 4:13 PM ] [ مجتبی ]

خوشی با خوبی فرق دارد، بخاطر خوبیها از خیلی خوشیها باید گذشت

[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 05:36 AM ] [ مجتبی ]

1 2 3 4 5 6 7 8 9 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

«مردمان، مسافر کاروان مرگند، اما خود نمی دانند. مرگ، کاروان دار سفر زندگی است. کجاوه ثابت می نماید!

دل شهرنشینان، پرستویی در قفس است، پرستو را با گرما عهدی است که هر بهار تازه می شود. وطن پرستو بهار است و اگر بهار، مهاجر است از پرستو مخواه که بماند. اما وطن مألوف پرستوی دل، فراسوی گرما و سرما و شمال و جنوب در ماوراست.

اهل هجرت که کاروانیانند و کشتی نشستگان، خوب می دانند این خمودی که شهرنشینان را گرفته از چیست!» (شهید« سید مرتضی آوینی»- راز خون/ص178 )
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
سلام بر افسران جنگ نرم
سلام بر انانی که در این راه قلم میزنند
سلام بر انهایی که تک وپاتک دشمن را مانند شهدا جواب میدهند
سلام بر انهایی که هنوز ابادستان دلشان را به بد نسپرده اند
سلام بر انهانی که از زخم زبان دشمنان داخلی وخارجی نمی هراسند وهنوز در صحنه اند
وسلام بر حضرت ماه
سلام بر حضرت خورشید که عمری است انتظارش را می کشیم
وسلام بر انانی که دراین صحنه جنگ نرم ایستاده اند واز جان ومال خود دریغ نمی کنند
ودر اخر سلام بر عشق که خونبهای خوبان است وسلام بر شهیدان که در جرگه خوبان عالم هستند.اللهم الرزقنی شهاده فی سبیلک
*************
روزگاران عجیبی آمدند
نسلهای نا نجیبی آمدند


ابتدا احسامان ترد بود
ابتدا اندوهمان خرد بود


رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخمهامان کم کم کاری شدند


بعضی از انها که خون نوشیده اند
ارث جنگ عشق را پوشیده اند


عده ای حسن القضا را دیده اند
*عده ای را بنز ها بلعیده اند


ای شکوه رفته امشب باز گرد!
این سکوت مرده را در هم نورد!


از نسیم شادی یاران بگو
از شکست حصر ابادان بگو


از شلمچه از فاو از بستان بگو
از شکوه رفته از مهران بگو


از همانهای که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پر پر زدند


شب شکاران سحر اندوخته
از پرستو های در خود سوخته


زان همه گلهای که میبردی بگو
از بقایی از بروجردی بگو


پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند


ای جماعت جنگ یک آیینه است
هفته تاریخ را آدینه است


لحظه ای از این همیشه بگذرید
اندرین آیینه خود را بنگرید


عشق بود وداغ بود و سوز بود
اه گویی این همه دیروز بود


اینک اما در نگاهی راز نیست
در گلویی عقده اواز نیست


باز دنیا کاسه خمر شماست
باز شیطان اولی الامر شماست


با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران ریختن در کام علی


باز ایا استخوانی در گلوست
باز ایا خوار در چشمان اوست



یسطرون هم رفت و ما نون مانده ایم
بعد لیلا باز مجنون مانده ایم


در تکاپوی شبیخون مانده ایم
در سکوت خویش جیحون مانده ایم


زخمی ام اما نمک بی فایده است
درد دارم نی لبک بی فایده است


عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشگر چنگیز از روحم گذشت


جان من پوسید در شبغاره ها
آه ای خمپاره ها !خمپاره ها


ای شهیدان!دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشته اند


فصلهامان گونه ای دیگر شدند
چشمهامان مست وجادوگر شدند


هفته ها در هفته ها گم می شوند
وهم ها فردای مردم می شوند...

***************

روزگاری آشنا با شب بُدیم
آشنا با یارب و یارب بُدیم

سرخ مردان را امیدی داشتیم
مرگ را بازیچه می پنداشتیم

هان، چه شد آن گریه های نیمه شب
آن همه سوز و گداز و تاب و تب

وای بر ما باد و بر فردای ما
گر شقایق ها، روند از یاد ما

پای در گل در مسیر بندگی
ای دریغ از این همه شرمندگی

راستی ای دوستان ما کیستیم
ما که روزی با شهیدان زیستیم

هیچ می دانی چرا بی حاصلیم
چون که از یاد شهیدان غافلیم
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 32079

*

دریافت کد آهنگ

* * * Page Rank Check* * * * **** ***