|
شهری درآسمان یا مهدی ادرکنی
| ||||||
|
ولادت دخت نبی اکرم صلی الله علیه واله فاطمه الزهرا سلام اله علیها وروز مادر وروز زن وروزتولد امام ره
قالَتْ (علیها السلام): حُبِّبَ إلَیَّ مِنْ دُنْیاکُمْ ثَلاثٌ: تِلاوَهُ کِتابِ اللّهِ، وَالنَّظَرُ فى وَجْهِ رَسُولِ اللّهِ، وَالاْنْفاقُ فى سَبیلِ اللّهِ. فرمود: سه چیز از دنیا براى من دوست داشتنى است: تلاوت قرآن، نگاه به صورت رسول خدا; و انفاق و کمک ـ به نیازمندان ـ در راه خداوند متعال.
آبان سال 64 حدود دو الى سه بعد از ظهر بود. کربلا موسوى مشغول نوشتن وصیت نامه اش بود که به وسیله ترکش خمپاره به شهادت رسید. قطرات خون او روى کاغذ دستنویس اش پخش شده بود و حالت امضاى پاى سند را به خود گرفته بود.
وشاید روزی دیگر در سرزمینی باشم که فدائیانش زیر بار ظلم وذلت نرفتن را به پهنه تاریخ به نسل بشر نشان داد وشاید انساهایی امدند بر پهنه تاریخ ورفتند ولی حضرت عشق اویی بود که هیهات من ذله را با تمامی وجود سر داد واینجاست که پای عاشقان نیز در مصاف با حضرتش لنگ می زند واوست عشقی که مرا اسیر خود کرده است حلال کنید عازم سفری هستم که سرچشمه عشق است وعشقی است که او را کناره نیست وهرکه در این بحر شنا کرد عاشقی را درک خواهد کرد ای عشق ما را نیز به خیل کاروانیان کربلایت بپذیروعاقبت بخیرمان کن چند روزی بود که «بهزاد گیجلو» سرباز تفحص، پاپیچ شده بود که: «من خواب دیدم کنار آن جنازه عراقی که چند روز پیش پیدا کردم، چند شهید افتاده...» شیعه یعنی تشنة جام بلا شیعگی یعنی قیام کربلا شیعه یعنی شوق، یعنی انتظار صاحب آیینه تا صبح بهار شیعه یعنی سالک پا در رکاب تا که خورشید افکند از رخ نقاب عشقبازان! شور و حال آمد پدید میم و حا و میم و دال آمد پدید آمد آن روز که در ناباوری سرزند از غرب، مهر خاوری راستین مردی رسد با تیغ کج شیعیان: «الصبر مفتاح الفرج» برق تیغم خاک را روشن کند شوره زار تیره را گلشن کند شیعه یعنی دعبل چشم انتظار تا کشد بر دوش خود چل سال دار
کربلا نایب الزیارتون خواهیم بود انشالله روز آخری که برای خداحافظی به منزل آمده بود، پسر کوچکش مهدی به طرف بابا رفت. وقتی بابا میخواست از خانه بیرون شود، مهدی کوچولو به پای بابا میچسبد، حمید برگشته و او را از زمین بلند کرده خنده کنان میگوید: کوچولو! تو میخواهی شیطان من شوی تا نگذاری بروم! ما که رفتیم، مادر پیری دارم و یک زن و سه بچه قد و نیم قد.از دار دنیا چیزی ندارم جز یک پیام: قیامت یقه تان را میگیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید.(از وصیت نامه شهید مجید محمدی) ********************** اگر می خواهید از فتنه آخر الزمان در امان باشید،فقط پشت سر ولایت فقیه باشید. (شهید سید محمود موسوی-بابل) ********************
چهره ای شاد و نورانی داشت. خوب که نگاهش می کردی می توانستی آثار خستگی را در صورتش ببینی. ولی چشمانش تو را بیشتر مجذوب خود می کرد. لباس خاکی، ساده و تمیزی بر تن داشت. هفده ساله نشان می داد. لاغر و باریک اندام بود و در چهره اش مظلومیتی غریب موج می زد. اصلاً به او نمی آمد که مرد جنگ و جبهه باشد؛ اما نگاهش می گفت: «جبهه بزرگ و کوچک نمی شناسد، عشق می شناسد». به او می گویم: «چرا به مدرسه نرفتی؟».با اخم نگاهم می کند و جواب می دهد: «جبهه خود مدرسه است؛ آن هم مدرسه عشق و ایثار؛ مدرسه ای که انسان کامل پرورش می دهد». بعد لبخندی می زند.لبخندش سراسر معنا بود. سال ها بعد مادرش عکسش را نشانم داد و گفت: در کربلای پنج کربلایی شد... در جبهه هر بار که از مریم ۳ ساله و على ۳ ماهه اش صحبت مى شد، مى گفت: آنها را به اندازه اى دوست دارم که جاى خدا را در دلم، تنگ نکنند. خواستم بگویم حسین در زمین قاضریه منتظر مانده است تا چنین روزی بیاید ومردان مردی از دیار پارسیان برای ندای هل من ناصر بر زمین مانده او تلاش کنند وحسین سر سلسله عشاق است واینجاست که تو در میابی که هر که فانی در عشق شد خونبهایش حضرت عشق میشود ثارالله به چه معناست وکسی درک نمی کند مگر انکه بر این عشق که محوراصلیش فنای در حضرت حق است راه یابد واین راه را شهدای ما پیمودندوحال انکه عشق فراسوی این زمان واین مکان است وعشق لازمان ولامکان است پس ای عشق دست ما را نیز بگیر واز این دنیایی که مولای عشاق حضرت علی انرا سه طلاقه کردنجات بخش خدایا دلم ازاین دنیا گرفته است که دنیا را شیرینی است مهلک که عشاقش را با ان به خود میخواند وعشق دنیایی را دوامی نیست وعشق حضرت حق لذتی دارد به پهنای افلاک واین عشق دنیای را لذتی است به اندازه دقایقی که چشم از روی هم بردارم پس ای عشق که تو از ازل بخاطر او بوجود امدیم مرا نیز دریاب امام علی (ع): از به زبان آوردن سخنان زشت بر حذر باش. زیرا فرومایگان را گرد تو جمع می کند و گرانمایگان را از تو فراری میدهد. غررالحکم ح4174 ص214 یکى از سربازهایى که در تفحص کار مى کرد، آمد پهلویم و با حالت ناراحتى گفت: «مادرم مریض است...» گفتم: «خب برو مرخصى ان شاء الله که زودتر خوب مى شود. برو که ببریش دیکتر و درمان...». گفت: «نه! به این حرف ها نیست. مى دونم چطور درمانش کنم و چه دوایى دارد!» آن روز شهدایى پیدا کردیم که قمقمه اش پر بود از آبى زلال و گوارا. با اینکه بیش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبى شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پیش در فکه، زیر خروارها خاک، و حالا کجا. بچه ها هر کدام جرعه اى از آب به نیت تبرّک و تیمّن خوردند و صلوات فرستادند. آن سرباز، رفت به مرخصى و چند روز بعد شادمان برگشت. از چهره اش فهمیدم که باید حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: «الحمدلله مثل اینکه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد. نگاهى انداخت و گفت: «نه آقا سید. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلى اش را پیدا کردم.» تعجب کردم. نکند اتفاقى افتاده باشد. گفتم: «پس چى؟» گفت: - چند جرعه از آب قمقمه آن شهید که چند روز پیش پیدا کردیم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به امید خدا خیلى زود حالش خوب شد. اصلا نیتم این بود که براى شفاى او جرعه اى از آب فکه ببرم.. نیمه شعبان سال 1369 بود. گفتیم امروز به یاد امام زمان (عج) بهدنبال عملیات تفحص میرویم اما فایده نداشت. خیلی جستوجو کردیم پیش خود گفتیم یا امام زمان (عج) یعنی میشود بینتیجه برگردیم؟ در همین حین 4 یا 5 شاخه گل شقایق را دیدیم که برخلاف شقایقها، که تکتک میرویند، آنها دستهای روییده بودند. گفتیم حالا که دستمان خالی است شقایقها را میچینیم و برای بچهها میبریم. شقایقها را کندیم. دیدیم روی پیشانی یک شهید روئیدهاند. او نخستین شهیدی بود که در تفحص پیدا کردیم، شهید مهدی منتظر قائم.
ما که رفتیم، مادر پیری دارم و یک زن و سه بچه قد و نیم قد.از دار دنیا چیزی ندارم جز یک پیام: قیامت یقه تان را میگیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید.(از وصیت نامه شهید مجید محمدی) ********************** اگر می خواهید از فتنه آخر الزمان در امان باشید،فقط پشت سر ولایت فقیه باشید. (شهید سید محمود موسوی-بابل) ********************
گفت میروم تا بمانم.... نفهمیدم چه میگفت... امروز رسیدم به حرفش که برای ماندن باید رفت...باید آسمانی شد! ازتربت پاک شهید عزیز پلارک بوی عطر به مشام میرسد. برای زیارتش باید به بهشت زهرا(س):قطعه 26 ردیف 32 شماره 22
با کلی دوز و کلک از خانه فرار کردم و رفتم پایگاه بسیج. گفتند اول یک رژه در شهر می رویم و بعدش اعزام. از ترس پدر و مادرم رژه نرفتم و پشت یک عکس بزرگ از امام(ره) پنهان شدم. موقع حرکت هم پرده ماشین را کشیدم تا آنها متوجه من نشوند. بعداً که از جبهه تماس گرفتم پدرم گفت: خاک بر سرت! برات آجیل و میوه آورده بودیم که ببری جبهه زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟ طلائیه بودیم. بیل مکانیکی داشت روی زمین کار می کرد که شهید پیدا شد. همراهش یه دفتر قطور اماکوچیک بود.مثل دفتری که بیشتر مداحها دارند. برگهای دفتر رو گل گرفته بود. پاکش کردم.باز کردنش زحمت زیادی داشت. صفحه اولش رو که نگاه کردم بالاش نوشته بود :<< عمه بیا گم شده پیدا شده!>> راوی:محمد احمدیان/منبع :آسمان مال ماست((کتاب تفحص))
نیلوفر زندگی با مهدی برای من یک خواب بود ؛ خوابی کوتاه و شیرین در بعد از ظهر بلند تابستان جنگ . دو سال و چند ماهی که می توانم تعداد دفعه هایی را که با هم غذا خوردیم بشمرم . از خواب که پریدم او رفته بود . فقط خاطره هایش ، آن چیزهایی که آدم ها بعداَ یادش می افتند و حسرتش را می خورند باقی مانده بود . می گویند آدم ها خوابند ، وقتی می میرند بیدار می شوند . شاید او بیدار شده و من هنوز خوابم . شاید هم همه ی این مدت خواب او را می دیده ام . از آن خوابهایی که وقتی آدم می بیند توی خواب هم می خندد . خوابی غیر منتظره . خواب زندگی با یک فرشته . /img>>/>شهید اهل قلم سید مرتضی اوینی: هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازمودهاند، از دنیا نخواهند برد. و شیعه کسی است که هر روز و شبش و بهتر بگویم هر لحظهاش آزمایش است و بلا. درگیری است و تضاد. و کسانی راه را تا آخر میپیمایند که بدانند مورد ابتلاء هستند و وظیفه ای بر عهده دارند و باید آن را به سرانجام برسانند. و شیعه را این وظیفه و رسالت بس که آیین مراد خود، امیرالمومنین، را زنده نگه دارد. عدالت او را بطلبد و در راه مرید علی شدن قدم بگذارد. و زنده نگه داشتن گاهی با زبان است، گاهی در عمل، و اگر اقتضا کرد با خون. و آیینی که از ابتدا با خون تضمین شده است خون میخواهد.
خوشی با خوبی فرق دارد، بخاطر خوبیها از خیلی خوشیها باید گذشت |
||||||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||||